نام کاربری:    رمز عبور:








سالها پیش، در روزگاری که سایهء ظلم و تباهی، مجالی برای رویش نهال اندیشه و آگاهی باقی نمی گذاشت و ابرهای سیاه زراندوزان بر سر مردم ستمدیده و مظلوم، سایهء شوم فقر و محرومیت افکنده بود، در فضای قلعه ای کوچک و محقر، نغمهء عشق الهی سروده شد و رها از غم و اندوه ایام، شبی از آسمان رحمت و کرامت الهی، جلوهء شریف و مظهر لطیف عشق در منزلی ساده و بی پیرایه فرود آمد تا مردان و زنان جامعهء انسانی را درس فرازندگی و حدیث فروزندگی عشق آموزد، و از دامان زنان عفیف، مسیحادمان فرشته سیرت قدم بر عرصهء هستی گذارند و اسرار مطهر عشق را به محرمان جمال مطلق باز گویند. و این چنین هر چه از مجد و عظمت در آن شب پر برکت و فضای به ظاهر محقر رخ نمود، مصباح فروزان هدایت برای محبان اولیای الهی و سر آغاز تولدی دیگر برای جویندگان معنویت و عشق نورانی گردید.


غروب یکی از روزهای سرد زمستان سال 1317 هجری شمسی است و روستایی در میان انبوهی از برفهای سپید، آرام در سکوتی سنگین فرو رفته، اهالی قلعه همگی در خانه هایشان بیتوته کرده و در انتظار سپیده دمی دیر هنگام، همنشین این شب سرد زمستانی شده اند.

زندگی در این دیار فقر و محنت، سالهاست که صورت ساده و یکنواختی دارد. روزها و شب ها از پس هم می آیند و می روند، بی آنکه تبدّل و دگرگونی حاصل آید و جهشی آغازگردد. مردم نیز دیگر به این زندگی تکراری و بی پایان تن داده اند و آن را در همهء شؤون حیات خویش پذیرفته اند. تا آنکه شبی، دست تقدیر و کرامت الهی، سرنوشتی حکیمانه را رقم زد و فضای ساده و بی آلایش خانه ای محقر را با پرتو جان بخش خود منوّر ساخت. در آن شب مبارک، سروش رحمانی از آسمان رحمت ربوبی فرود آمد تا چراغ «وصلت عشق» را به «فروغ انتظار» بر افروزد و اسطورهء وصال را جامهء حقیقت بپوشاند.

سوزش سرما در آن شب جانکاه، هر جانداری را آزار می داد و تمامی خانه های روستا به سبب بارش برف سنگین و مداوم چند روز گذشته، جامهء سپید به تن کرده و وزش بادی نسبتاً تند و سوزناک، حکایتگر شبی لبریز از سرما و یخبندان بود. دیر زمانی نگذشتکه آرام آرام، تاریکی و ظلمت همه جا را فرا گرفت و سپاه شب همواره پیکان مهلک سرما را با کمان باد به هر سو می افکند و کسی را یارای بیرون آمدن از منزلش نبود.

در حالی که هنوز پاسی از شب نگذشته بود، پیری یگانه و تنها، زمین قلعهء شریف آباد را به یمن قدم های مبارک خویش متبرک ساخت. او که پیوسته و آرام با گمهایی استوار در میان انبوهی از برف و سرما به پیش می آمد، ره توشه ای از سفر بر دوش و رازی سر به مهر در دل داشت. محاسن سپید و سیمای مهتاب گونه اش، بیانگر روشنایی دل و صفای باطن او بود و آثار گذر عمری پر رنج و مشقت، و حیاتی سرشار از تجارب عارفانه در رنگ رخسارهء او به وضوح نمایان بود.

در آن سرمای طاقت فرسا، در سینهء مملو از رمز و راز و قلب آکنده از صدق و صفای آن مراد آسمانی، شعله های فروزان عشق الهی سر به گنبد مینا می سایید و از چشمه سار قلب منوّرش بر چشمان حق بین و جذّابش، زلال پاکی و نور می جوشید. او که در این میان، مستغرق دریای خروشان عشق و معنا بود، ناگاه قدم هایش در برابر یکی از خانه های کوچک و محقر قلعهء شریف آباد از حرکت باز ایستاد و دستان مبارکش، در خانهء زن و مرد جوان و فقیر روستازاده ای را به صدا در آورد که تنها چهار بهار از ازدواج شیرینشان می گذشت؛ «معصومه» زن جوان و عفیف و شجاعی که صراحت لهجه و تقوای او زبانزد روستا بود و پناهگاهی معنوی برای زنان قلعهء شریف آباد(1) به شمار می رفت، به همراه «رحمت الله» همسری مردم دار و خوش بین که در صفا و جوانمردی و مهمان نوازی، شهرهء اهل روستای شریف آباد بود.

معصومه و رحمت الله در آن هنگام به همراه دو فرزند خردسالشان، زیر کرسی، ردای گرما بر تن نموده، شبی طولانی را سپری می کردند، و پیر صاحبدل با محاسنی سپید و چهره ای نورانی در سرمای سوزناک برف و یخبندان بیرون خانه، به انتظار گشوده شدن در، ایستاده بود.

با شنیدن صدای در، سکوت، فضای خانه را فرا گرفت. چه کسی می توانست باشد؟ شاید یکی از همسایگان است که مشکلی دارد! مرد جوان با صدایی بلند، بی آنکه در را بگشاید، پرسید: کیستی؟ چه می خواهی؟ پیر الهی با نوایی بلند پاسخ داد: «مسافری غریبم، اگر اجازه دهید، امشب را در خانهء شما مهمان باشم». رحمت الله که به مقتضای مروت و جوانمردی، متمایل به ورود او بود، از اینکه می تواند غریبی را در منزلش پناه بدهد، بسیار مسرور گردید؛ اما معصومهء جوان به جهت رعایت پاکدامنی و حیا، با فشردن پای همسر خویش در زیر کرسی، از ورود میهمان ناخوانده ابراز ناخشنودی نمود؛ چرا که خانهء ساده و محقرشان تنها دارای یک اطاق و پستوی کوچک بود و گنجایش چندانی نداشت. در این لحظه پیر الهی از بیرون خانه، در پرتو شهودی ربّانی ندا سر داد: «دخترم! پای شوهرت را در زیر کرسی مفشار! اجازه دهید که این شب سرد را میهمان شما باشم». با شنیدن این سخن دلنشین، شگفتی و اعجاب، وجود زن و مرد جوان به ویژه معصومه را فرا گرفت. با خود زمزمه می کردند: او کیست که از بیرون خانه همه چیز با می بیند و می شنود؟ مگر او فرشته ای آسمانی است؟! شاید او امام زمان باشد!

معصومه که تا به حال از ورود او به داخل ممانعت می کرد، این بار از جان و دل مشتاق دیدار و زیارت آن مرد الهی گشت و با آمدن او به درون خانه موافقت نمود. در این هنگام، بی اختیار لرزه ای شدید بر اندامش افتاد و خوف و اضطرابی سخت، قلبش را منقلب و دگرگون ساخت. کلام نافذ آن پیر روشن ضمیر همچون سروشی ربّانی بر وجودش طنین بیداری افکند و دل و جانش را به انقلابی روحانی واداشت، و آتش عشق و ارادت معنوی که لحظه بر شعله هایش افزوده می شد، در قلب سلیم او متجلی گشت.

این واقعه چون برقی از منزل معشوق رحمانی بدرخشید و خرمن وجود معصومه را همچون آتشی فراگیر در بر گرفت. به یاری مشکات محبتی که در دلش افروخته شد، با وجود سختی و مشقت ناشی از حمل کودک چهارماهة خویش، مشتاقانه با دلی آکنده از نشاط، برای گشودن در از جای برخاست و ناخودآگاه همچون پروانه ای شیدا به سوی گل خوشبویی که شکوه و جاذبهء شگرف آن را با همهء وجود احساس می نمود، شتافت و با حالتی منقلب و دستانی لرزان، در را به روی آن پیر روشن ضمیر گشود و بیدل و شیدا، قمر تابانی را که سالها آرزومند او بود و مهتاب جمالش را در آسمان دل مشاهده می نمود، در برابر خویش ظاهر یافت.

با دیدن آن چهرهء نورانی و دیدگان روحانی، زبانش از حرکت باز ایستاد و شعله های نیاز و دلدادگی، سینه اش را فرا گرفت و اشک جاری از دیدگان، فراز و نشیب گونه هایش را در نوردید. تیری آتشین از کمان ابروان آن سیمای روحانی بر قلب شکستهء معصومه نشست و سرآغاز عشقی معنوی رقم خورد و جهانی از رازهای پوشیده در همان نگاه نخستین در دلی معصومه رخ نمود. مهتاب دلبردگی و ناز، عاشقانه بزم آرای این دیدار فرخنده گشت و برای همیشه نقش ماندگار آن روح مجسم بر آیینهء دل معصومه ترسیم گردید و نوای جاودانهء شب قدر و نغمهء دلنشین داوودی در وجود او طنین بشارت و مبارکی افکند.

و اینگونه، معصومه با دو بال عشق و فنا تا ظهور اوّلین دیدار پر گشود و مضطرب و پریشان در مقام جبران جسارتی که در حق آن پیر صاحبدل روا داشته بود، جامهء ادب و ارادتی خالصانه را بر تن آراست. هر چند خانهء گلی و محقرشان را برای میزبانی گلعذاری چنان با طراوت و خوشبو، بی بها می دانست، اما با ادب و اشتیاق فراوان، او را به درون خانه فراخواند، و اگر چه تکلم برایش سخت و دشوار می نمود، ولی لحظه¬ای زبانش از ابراز محبت و عرض ارادت جدا نشد.

پیر الهی آن هنگام که به منزل کوچک زن و مرد جوان قدم نهاد، اشراق نور مسرت و شادمانی، قلب های آندو، به ویژه معصومه را در بر گرفت و با مهر و محبتی برخاسته از صمیم دل، به خدمت و ارادت قیام نمودند و پروانه وار گرد شمع رخش به طواف برخاسته، از شراب طهور کلامش نوشیدند و از غذای سادهءشان که به صفای عشق آغشته بود، تقدیم او داشتند و معصومه که لحظه ای چشم از سیمای پر فروغ آن عطیهء الهی بر نمی گرفت، پیوسته از گلزار سخنان لطیفش گلها می چید و در سایهء قامت مبارکش، بهشت را به نظاره می نشست.

آن محبوب دل و شب قدر معصومه، با تشکر و تقدیر از متانت و ادب زوج جوان، تنها اندکی از کنار ظرف غذایشان تناول نمود و با ادعا بر آنها، دست از غذا کشید. سپس اجازه خواست تا در پستوی کوچک منزلشان، شب را به صبح برساند. از اینرو، اصرار و پافشاری زوج جوان را مبنی بر استراحت در اتاق نپذیرفت. وضویی تازه ساخت و در همان پستوی خانه به عبادت و راز و نیاز شبانه مشغول شد و این چنین، نغمهء شور انگیز عشق و نیاز را زمزمهء لبان مطهر خویش ساخت و سحرگاهان، چراغی پر فروغ از محبت الهی در آن خانه بر افروخت.

آن شب، قلعهء شریف آباد از قدوم پر برکت و انوار روحانیت آن پیر صاحبدل الهی روشنی یافت و روح لطیف و آسمانی اش در منزل بی آلایش و لبریز از صداقت زوج جوان جانی تازه دمید. او غریبه نبود، آشنایی بود که پرتو فطرتی پاک از سیمای منوّرش می تابید و کوثر عشق و معرفت از قلب راز آشنایش می جوشید. معصومه که هنوز از این واقعهء معنوی و تحول عظیم روحانی به خود نیامده بود، چنان مجذوب آن وجه ملکوتی گردید که به بهای آغاز حیاتی فرخنده، روی از راحتی و آسایش در آن شب مبارک برتافت.

او که حدیث عشق ظاهری را در چهار سال زندگی مشترک خود تجربه کرده بود، دانست که بهره ای معنوی و ثمره ای روحانی از آن نصیبش نگردیده است. اما در آن فرخنده شب، مروارید عشق نورانی را در بحر بیکران طهارت و لطافت پیر صاحبدلی جست که صدای سخن عشق را از کلام ملکوتی اش به گوش جان شنید و ذره ذرهء وجودش از نغمهء روح فزای محبت او به وجد و سرور آمد و بدین ترتیب، شعلهء فروزندهء عشقی سوزان که جان شیفته و بی قرار مادر را در بر گرفته بود، حمل چهار ماهه اش را نیز از آلایش هر گونه تیرگی و ظلمت تطهیر می نمود و به واسطة اکسیر مقدس عشق، و خلوص و دلدادگی معصومه، مس وجود فرزندش را به طلایی ناب مبدّل می ساخت.

شب هنگام، زمزمه های عارفانهء آن ولی خدا در لحظات خوش سحری، گوش جان معصومه را پیوسته نوازش می داد و آتش عشق و ارادت او را افزون می نمود. اشک شوق بر گونه های معصومه، زلالی از محبت و معنویت می آفرید و شکوه جبروتی آن وجود ربّانی، پیوسته لرزه بر اندام او می انداخت. هر چند او در فضای کوچک خانه خود بود، اما روحش بر محملی از نور با نجوای دلربای آن مرد الهی به اوج آسمان معنا پر می کشید و به تماشای معراج روحانی عشق و صفای او می نشست.

دیدار آن روح منوّر قدسی، حالاتی عجیب در نهاد معصومه پدید آورده که تا کنون هیچ گاه آن را تجربه نکرده بود و در قلب لبریز از شور و اشتیاقش، دیگر مجالی برای محبت اغیار نمی دید. و اینگونه، شهد ارادت آن کهربای عشق را نوش دل و جان ساخت و در جوار چشمه سار صدق و صفا، از علایق سرای ناسوت دل برید و از محنت سرای خفتگان ملک رهید و بر بهشت لقای اهل معرفت در فردوس برین گام نهاد.

معصومه که تا سپیده دمان از چشمان بیدارش، سرشک شوق و نیاز بر گونه هایش روان بود و در پرتو جذبهء مهر و دلدادگی، در حضور قامت رعنای آن وجود پاکدل، نقش ماندگار عشق بر دلش پدیدار می گشت، سروشی جان فزا از جنت عدن ربوبی بر قلبش طنین بشارت افکند و دم مسیحایی و دست کیمیاگر آن روح الهی، وجود معصومه را به گوهری تابناک مبدّل نمود و رایحه ای خوش از گلشن روح قدسی بر جانش دمیده شد و برای همیشه در حریم قلب معصومه باقی ماند و طراوت ملکوتی آن شب قدر همواره آرام بخش جان او در فراز و نشیب زندگی گردید.

آن شب، انوار مهتاب سحرگاهی از میان شکاف ابرهای پراکنده، بر روی قلعهء شریف آباد گسترده شد و چشمان بی قرار و جذّابش را به خانه ای دوخت که سال ها در غم و اندوه فراق محبوب، به انتظار فروغ نویدبخش الهی نشسته بود. آن شب، شب نبود که به روشنایی روز می درخشید. آسمان روستای شریف آباد در آن شب به زمینش غبطه می خورد و زمین، نهایت صفا و پاکی، و حقیقت کرامت و شرافت را در آن جایگاه منوّر تجربه می نمود و مهتاب، جمال مسرور خویش را در آینهء مصفای شریف آباد به نظاره می نشست.

در ورای آن سرمای شدید زمستانی، گرمایی از آتش عشق نورانی، حریم قلب مشتاق و نیازمند معصومه را فراگرفت و معصومه که مریم وار در محراب انس زکریای خود از رزق روحانی محبت می چشید، نقش آن جلوهء مقدس را جاودانه تا غروب زندگی بر لوح دل حک نمود و شب و روز، نجواگر یاد و خاطرهء آن وصلت عشق در جان بیدار خویش گردید.

و اینگونه، مرد خدا آن شب سرد و تاریک را به جهانی از نور مبدل ساخت و سراچهء وجود معصومه به واسطهء آن همه عشق و ارادت، به زیور روحی از گلزار ملکوت آراسته شد و طفل چهارماهه اش متأثر از آن همه جذبهء روحانی، در فضایی آکنده از عطر بهشتی به رشد و بالندگی خویش می افزود و کوثر عشق و محبت آن سفیر آسمانی با سیراب نمودن شجرهء طیبهء نهاد معصومه، ثمرهء معنوی او را می پروراند و افق آینده ای سرشار از تعالی و کمال را ترسیم می نمود؛ آیندهء فرخنده ای که از رهگذر شور و حال مستانه، و ارادت صادقانهء معصومه، اوج خجستگی و نهایت شکوه و بزرگی را در سرشت ودیعهء پاکش جلوه گر می ساخت.

کسی که باور نداشت که در فضای کوچک و بی آلایش روستای شریف آباد و در منزل محقر یک روستازادهء فقیر، چشم اندازی از حضور یک ولیّ خدا نمایان شود و دست نقاش ربوبی در آفرینش صورتی آسمانی رود تا تولدی خجسته را به زنی از زنان روستا که در انتظار فروغ عنایت الهی، سالها همدم فقر و محنت طاقت فرسای روزگار گردیده بود، نوید دهد.

سپیده دمان پیش از آنکه خورشید، چشمان خود را از لابه لای ابرهای آسمان به رؤیت این واقعهء عظیم الهی روشن سازد، معصومه تُنگی پر از آب به همراه یک ظرف مسی آورد و از آن نگار همیشه بیدار اجازه خواست بر دستهای مقدسش آب بریزد تا صورت مبارکش را بشوید. آن پیر وارسته که در سیمای خستگی ناپذیر و مهتاب گونه اش آثار شب زنده داری عاشقانه هویدا بود، قدم به پیش نهاد و در کنار ظرف نشست.

معصومه که آن ولیّ الهی را در بر خویش می دید، سرشک مهر و محبت در دیدگانش حلقه زد و قلبش از جذبهء اشتیاق به تپشی دو چندان افتاد. جاذبهء روحانی آن مرد خدا، دل و جان او را به سوی خود فرا می خواند و وجود لرزانش را طراوتی بهشتی می بخشید و معصومه همچنان، دگرگون و بی خویشتن در حالی که آب بر دستان او می ریخت، خود را به جای آب احساس می نمود و آرزو داشت جانش را نیز در پای او فرو ریزد.

آن عارف و صاحبدل الهی، مشتی از آب را که دریایی از زلال دلدادگی و صداقت معصومه در آن موج می زد، به صورت خود پاشید و حرارت سوز و گداز شبانه را به خنکای آن سپرد، و معصومه که در حسرت از دست دادن یگانه امید قلبش به سر می برد، روح پاک خویش را هم نفس این لحظات سرشار از جذبهء عارفانه می دید و به هجوم سپاه هجران که دل انگیزترین ساعات زندگی او را تهدید می نمود، می اندیشید. هر چند از اینکه محبوب ملکوتی اش عزم سفر نموده، دلتنگ و محزون بود و آه سوزناک فراق از نهاد شیفته اش بر می آورد، اما از آنکه وجودی روحانی در فضای خانه اش گام نهاده و سرای زندگی اش را به گلبانگی از حدیث وصلت عشق، شرافت بخشیده، سرخوش و مسرور به جهانی از تفضل و عنایت ربوبی می نگریست.

سرانجام، لحظهء جانکاه جدایی نزدیک شد. وصالی کوتاه اما به بلندای آسمان، به پایان خود می رسید. بار دیگر، نگاه پریشان و شیدای معصومه در اعماق چشمان نافذ معشوق آسمانی خود، آخرین آیات صحیفهء عشق را نجوا نمود. گویی ذره ذرهء وجودش در لحظهء آغاز این فراق جان سوز از هم گسیخت و دل و جان او برای همیشه همدم و هم نفس اشکها و لبخندهای آن پیر روشن ضمیر گردید و نهاد پاکش مبتلای چنان تحولی شد که دیگر هیچ گاه به خویشتن زنده نگشت و تنها در بیکران قلب آن زندهء عشق و ایمان، و مأمن ولایی آن سرو روان، حیاتی جاودانه یافت.

زمان وداع با آن پیر الهی، کوتاه تر از آنچه معصومه به آن می اندیشید، سپری شد و لحظهء هجران جان سوز و فراق پر سوز و گداز فرا رسید. قطرات اشکی آتشین در چشمانش حلقه زد و بر گونه هایش روان شد و سکوت، حکایتگر ناله های عاشقی از خود رسته و بیانگر نوای سوزناک دلداده ای صادق گردید.

آن شوریدهء دلبرده و پیر وارسته، آهنگ سفر نمود و اصرار و پافشاری معصومه را مبنی بر ماندن بیشتر نپذیرفت و بر عزم خویش باقی ماند و آن گاه با مهربانی از میزبانی خالصانه و ارادت وافر زوج جوان تقدیر نمود و سپس رو به معصومه کرد و در سپاس آن همه مودت و خلوص عاشقانه فرمود:

«خداوند رحمان به شما پسری عنایت خواهد کرد که نامش «یعقوب» است و در پهلوی راست بدن این نوزاد، خال سیاه هاشمی به اندازهء سر انگشت سبابه وجود دارد و هرچه بر عمر آن مولود افزوده شود، آن نشان هم بزرگ تر می شود تا اینکه وقتی به مرتبه و مقامی که شایسته اوست، آثارش محو می گردد».

تقدیر این عشق مقدس، در آن زمان برای معصومه، منشأ خاطراتی چنان دلربا و بی نظیر گشت که تا پایان عمر، تمامی لحظات زیبای زندگی را با قطره ای از شهد وصال آن عشق جان سوز برابر ندانست؛ چنان که پس از آن حدیث نیاز و دلدادگی، جان هر مستمعی را به تکاپو وا می داشت و قلب هر شنونده ای را بشارتی شگرف در بینش و آگاهی می داد. بسیار غریب بود که کسی این سرگذشت معنوی را از زبان او بشنود و انقلابی روحانی در نهادش واقع نگردد.

و پنج ماه بعد، در اوّل خرداد ماه سال 1318 هجری شمسی، نوید آن صاحبدل کریم با میلاد مبارک کودکی خوش اقبال به ظهور رسید (بعد از میلاد مبارک حضرت استاد یعقوب قمری شریف آبادی، فرزندان دیگری در این خانوادهء سرشار از سرور معنوی به نامهای: ایوب، یوسف و ابراهیم متولد شدند که ایشان نیز از نسیم خوشبوی روحانی آن ولیّ خدا بی بهره نبوده اند؛ چنان که در ضمن پیشگویی های آن مرد الهی، نکاتی چند دربارهء فرزندی که شش سال پس از جناب استاد پا بر عرصهء هستی گذاشت (ایوب) بیان گردید بعد از تولد او تحقق عینی یافت، و سرانجام در سال 1362 هجری شمسی در مسیر اعتلای اسلام ناب محمدی و در راه اهداف متعالی امام خمینی(قدس سرّه) جام شهادت را سرکشید.) و شجرهء متبرک وجود معصومه که پیوسته سیراب از فیض ربّانی معشوق رحمانی خود بود و جانانه دل در گرو عشق آن وجه نورانی داشت، ثمری فرخنده نشست. صدق گفتار آن پیر روشن ضمیر، با رؤیت خال سیاه هاشمی در پهلوی راست بدن نوزاد بر همگان آشکار گردید و مهتاب معنا در آینهء حالات و سکنات ثمرهء جان معصومه، در همان اوان کودکی به تلألؤ نشست و زمین به یمن ظهور رادمردی از تبار عاشقان بر خود بالید و آسمان، صحیفهء خود را به زیور انوار درخشان این عطیهء الهی بیاراست و جوهرهء مقدس عشق در وجود این کودک پاک سرشت به رویشی خجسته قیام کرد و در فراز و نشیب حیاتی سرشار از فقر و محنت، و سختی و مصیبت به اوج شکوفایی خود نزدیک شد و آن نشان مبارک هاشمی که سالها پیش، دیدگانمان را به نظاره اش متبرک نمودیم و گواهی روشن بر آن نوید غیبی یافتیم، بعد از سالیانی چند، در پرتو تمسک صادقانهء حضرت استاد به ریسمان هدایت یکی از کاملان شریف دین، حدود 50 سالگی رو به محوی نهاد.

راهبر طریق معنوی و مربی الهی ما، حضرت استاد «یعقوب قمری شریف آّبادی» که از همان ابتدای کودکی به اشارهء لطیف آن ولیّ خدا، آثار نورانیت و روحانیت در رفتار و حالات ایشان هویدا بود، از رهگذر فقر و تنگدستی طاقت فرسا و امتحانات و بلایای دشوار روزگار، یوسف وار در سایه سار توجهات خاصهء پروردگار خویش به مدد صبری جمیل، مسیر نیل به قلهء رفیع معنویت را می پیمودند و پس از درک محضر رحمانی تنها مقتدای شریف خود، استعداد بالقوه ای را که به واسطهء جذبات عاشقانهء مادر بزرگوارشان در برابر نفحهء قدسی آن پیر ربانی، در وجود خویش احساس می کردند، در پناه دستگیری مربی رحمانی خود به فعلیت رساندند و مراتب هفت گانهء فرشتهء عشق را تا فتح عالم نورانی و وصول به وجه جمیل رحیمیت باره توشهء عشقی ماندگار سپری نمودند.

پی نوشت:

(1) قلعهء شریف آباد، روستای کوچکی از توابع کهریزک شهرری بوده که در محدودهء فعلی فرودگاه بین المللی امام خمینی(س) قرار داشته است.



بازگشت ...




مرتبط باموضوع :

 لطایف عارفانه استاد (پ)  [ سه شنبه، 15 دي ماه، 1394 ] 524 مشاهده
 سخنرانی های استاد (م)  [ سه شنبه، 6 مهر ماه، 1395 ] 350 مشاهده
 كبوتر حرم  [ پنجشنبه، 29 خرداد ماه، 1393 ] 776 مشاهده
 انسان کامل مرآت خفیه  [ چهارشنبه، 28 خرداد ماه، 1393 ] 989 مشاهده
 فاطمه(س) اسوه طائران فردوس  [ يكشنبه، 1 تير ماه، 1393 ] 625 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]